کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
<br>ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
<br>ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
<br>گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
<br>هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
<br>کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
<br>شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
<br>گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
<br>باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
<br>باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
<br>باده عام از برون باده عارف از درون
<br>بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
<br>از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
<br>چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


مولانا

896

E