این اواخر بیشتر به یادم می آیی

بیشتر دلتنگت می شوم و

بیشتر به خوابم می آیی

فکر می کنم

هر چه بزرگتر میشوم

کودکتر میشوم

در برابر غم کمبود تو

آری چون در کودکی

در برابر غمت یکباره بی حد بزرگ شدم

×××××××××××××××؛

این حس عجیب

که بلندم میکند،

به آسمان وصلم میکند

و به هستی مشتاقم میکند

از تو به من رسیده است

تو قبل از این که زنده گردم

میدانم

دست دعایت بر من

پیش خدا بالا بود

×××××××××××××××؛

از تو چیز زیادی بیاد ندارم

چندتا خاطره ی مغشوش

قلبی مغموم و مرموز

در لابلای چندتا دفتر شعر پرسوز

ما باهم کم بودیم

خیلی کم اما

حالا تو بیشتر اینجایی با من

در حسی خدای دادی

حالا میدانم که تو

هر آنچه داشتی

بخاطر من

بهر خدا دادی

که حالا خداوند اینقدر

دست پدری را

روی سرم می کشد

×××××××××××××××؛

من آخرین نشانه ات

روی زمین بودم

دوست دارم اولین قربانی ات

در آسمان باشم


ناشناس

896

E