در زمانه های قدیم سفر از یک شهر به شهر دیگر با چهارپایان صورت می گرفت به عزم سفر با دوستانم برای تجارت وارد شهری شدیم و من در جمع دوستانم مأمور خرید لوازم مورد نیاز بودم و بدین مناسبت اول صبح وارد مغازه ی شدم و شخصی دیگری هم بعد از من وارد مغازه شد و قصد خرید مفصل و عمده داشت و صاحب مغازه به او گفت : لطفا از مغازه ی رو بروی من , اجناس مورد نیاز را تهیه کنید . مشتری رفت , به او گفتم : شما که این جنس را بیش از در خواست مشتری داشتید , چرا با او معامله نکردید ؟ بمن گفت : اول صبح چهره ی صاحب مغازه ی روبرو را بسیار غمناک دیدم و سبب
<br>را از او پرسیدم پاسخ داد قرضدارم و امروز روز ادای دین است , ولی ازدیروز تا به امروز به اندازه ی که بتوانم ادای بدهکاری کنم خرید و فروش نداشتم . من غصه و رنج او را نمی توانستم تحمل کنم و بدین لحاظ مشتری خود را به دکان او فرستادم تا از درد و رنج بدهکاری و قرض که دارد خلاص شود , چرا که
<br>مومن باید مراعات خاطر مومن را داشته باشد !!
<br>&#39; کریمان جان فدای دوست کردند - سگی بگذار و ما هم مرمانیم


مولانا

896

E