Warning: session_start(): open(/tmp/sess_49cqcjret7om4pjt2fmvuoacs2, O_RDWR) failed: No space left on device (28) in /home/ooyta/public_html/data/index.php on line 4

Warning: session_start(): Cannot send session cache limiter - headers already sent (output started at /home/ooyta/public_html/data/index.php:4) in /home/ooyta/public_html/data/index.php on line 4

Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/ooyta/public_html/data/index.php:4) in /home/ooyta/public_html/engine/config.php on line 8
ناشناس

واقعه عجیب از #صدام حسین شهید!
قصه جنرال آمریکایی در باره صــــدام حســـــــــــین:
جنرال نوشته است: وقتی که بالای صدام حسین حکم اعدام فیصله شد من نیز موجود بودم، صدام حســین وقتیکه فیصله اعدام را شنید خوشحال شده و تبسم بر لبانش جاری گردید. من حیران شدم که چگونه یک شخص وقتی خبر مرگ خود را شنیده و به تبسم میاید، در حالیکه اعدام میشود و اعدام دل هیچکسی را خوش نمیسازد ؟. در آخرین شب که اعدام میشد خیلی خوشحال بود. نیم شب بود که از ما برنج و گوشت مرغ خواست، هنگامیکه ما آنهارا آوردیم و به اشتیهای خیلی خوب خورد و بعد عسل و آب جوش هم خواست که عسل را با آب جوش یکجا نموده و بعد از آن سه گیلاس از آن نوشیده و گفت: از طفولیت عادت دارم که در آب جوش عسل بخورم.
بعد بلند شده وضوء گرفت و به تخت خود نشسته و قرآن تلاوت نمود و بعد برای ما گفت: همان جمپر(بالاپوش) مرا بدهید که قبل از گرفتاری ام میپوشیدم. ما برایش گفتیم: چرا درین وقت جمپر را میپوشی در حالیکه بطرف مرگ روان هستی؟.
برایم گفت: بخاطریکه صبح وقتی هوا در عراق زیاد سرد میباشد، نشود که در وقت اعدامم بخاطر سردی بترسم و ملت من گمان نمایند که من بخاطر مرگ ترسیده باشم. بعداً ما جمپرش را دادیم و بطرف مکان اعدام بردیم.
قاضیان محکمه و یکتعداد امریکایی های بلند رتبه حاضر شدند. هنگامیکه صدام حســــــــــــین بخاطر اعدام بالای میز حاضر کرده شد. شـــــــــعار مسلمانان(کلـــــمه شــــــــــــــهادت) را چندین بار تکرار نموده و به تبسم آمد، بعد برای قاضیان محکمه گفت: بیاد داشته باشید که امروز من بدست آمریکایی ها کشته میشوم، مگر بدانید که شما بدست این ملت کشته خواهید شد.
تا اینکه آخرین لحظه های زندگی اش به همین قسم میگذشت که ما اعدامش کردیم...
همچنان این جنرال نوشته است: وقتیکه کلمه شهادت را از زبان صدام شنیدم خیلی زیاد ترسیدم و کوشش نمودم تا بیرون بگریزم، فکر نمودم که این ساحه همه با بمب ها پوش شده و همین لحظه انفجار نموده و همه ما کشته خواهیم شد...

Warning: Unknown: open(/tmp/sess_er0g2csjvrmd4m77o7crcmua36, O_RDWR) failed: No space left on device (28) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct () in Unknown on line 0