براي قايق هاي بي حركت، موج ها تصميم ميگيرد.


ناشناس

896

از ‫‏رحمت‬ ‫‏خداوند‬ نا ‫‏اميد‬ نشويد


خداوند

896

دلم می‌خواست دنیا خانه مهر و محبت بود
<br>دلم می‌خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
<br>طمع در مال یکدیگر نمی‌کردند
<br>کمر بر قتل یکدیگر نمی‌بستند
<br>مراد خویش را در نامرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند
<br>از این خون ریختن‌ها، فتنه‌ها پرهیز می‌کردند
<br>چو کفتاران خون‌آشام، کم‌تر چنگ و دندان تیز می‌کردند
<br>چه شیرین است وقتی سینه‌ها از مهر آکنده است!
<br>چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است!
<br>چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است!»
<br>


فریدون مشیری

896

گویند در عصر سليمان نبی ، پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد،
<br>اما چند كودك را بر سر بركه ديد،
<br>پس آنقدر انتظار كشيد تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.
<br>همينكه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اين بار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد كه براى نوشيدن آب به آن بركه مراجعه نمود .
<br>پرنده با خود انديشيد كه اين مردى باوقار و نيكوست و از سوى او آزارى به من متصور نيست.
<br>پس نزديك شد، ولی آن مرد سنگى به سويش پرتاب كرد
<br>و چشم پرنده معيوب و نابينا شد.
<br>شكايت نزد سليمان برد.
<br>پیامبر آن مرد را احضار، کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود
<br>و دستور به كور كردن چشم داد.
<br>آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت؛
<br>&#39;چشم اين مرد هيچ آزارى به من نرساند،
<br>بلكه ريش او بود كه مرا فريب داد!
<br>و گمان بردم كه ازسوى او ايمنم
<br>پس به عدالت نزديكتراست اگر محاسنش را بتراشيد
<br>تا ديگران مثل من فريب ريش او را نخورند&#39;
<br>


علامه دهخدا

896

‫‏آغاز‬ ‏سختترين‬ مرحله‬ است


ناشناس

896

عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو
<br>خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
<br>قرعه امروز به نام من و فردا دگری است
<br>ميخورد تير اجل بر پروبال من و تو
<br>مال دنيا نشود سد ره مرگ كسی
<br>گيرم اين كل جهان باشد از آن من و تو
<br>


مولوی

896

ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ!

ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺨﺎﻙ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ؛

ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫﻣﻪ ﻣﻦ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ

ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ؛ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ؛ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ و ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ

ﺍﻳﻨﻚ ﮔﻠﻪ ی ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ، ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ

ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛﺮ ﻭ ﺗﺎﺳﻒ ﮔﻔﺖ

ﻋﻠﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺍﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ

ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮﻭ، ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ!

شهرمان از چنين قاضيان بسيار در خود دارد.


ناشناس

896

در زمانه های قدیم سفر از یک شهر به شهر دیگر با چهارپایان صورت می گرفت به عزم سفر با دوستانم برای تجارت وارد شهری شدیم و من در جمع دوستانم مأمور خرید لوازم مورد نیاز بودم و بدین مناسبت اول صبح وارد مغازه ی شدم و شخصی دیگری هم بعد از من وارد مغازه شد و قصد خرید مفصل و عمده داشت و صاحب مغازه به او گفت : لطفا از مغازه ی رو بروی من , اجناس مورد نیاز را تهیه کنید . مشتری رفت , به او گفتم : شما که این جنس را بیش از در خواست مشتری داشتید , چرا با او معامله نکردید ؟ بمن گفت : اول صبح چهره ی صاحب مغازه ی روبرو را بسیار غمناک دیدم و سبب
<br>را از او پرسیدم پاسخ داد قرضدارم و امروز روز ادای دین است , ولی ازدیروز تا به امروز به اندازه ی که بتوانم ادای بدهکاری کنم خرید و فروش نداشتم . من غصه و رنج او را نمی توانستم تحمل کنم و بدین لحاظ مشتری خود را به دکان او فرستادم تا از درد و رنج بدهکاری و قرض که دارد خلاص شود , چرا که
<br>مومن باید مراعات خاطر مومن را داشته باشد !!
<br>&#39; کریمان جان فدای دوست کردند - سگی بگذار و ما هم مرمانیم


مولانا

896

دشمن ستمكاران و يار مظلومان باشيد
<br>


علی

896

بهترين ‫فرمانروا‬ كسي است كه
<br>‫‏ظلم‬ را از بين ببرد و ‫عدل‬ را زنده كند.
<br>


علی

896

روزی واعظی بر فراز منبر می گفت : « ای مردم! هر کس بسم الله را از روی اخلاص بگوید ، می تواند از روی آب بگذرد ، مانند کسی که در خشکی راه می رود . »

جوان ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت ، در پای منبر بود . چون این سخن از واعظ شنید ، بسیار خوشحال شد . هنگام بازگشت به خانه ، بسم الله گویان ، پا بر آب نهاد و از رودخانه گذشت .

روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد ، آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند . روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کرد ، تا از او به شایسته گی پذیرایی کند . واعظ نیز دعوت جوان پاکدل را پذیرفت و با او به راه افتاد . چون به رودخانه رسیدند ، جوان ' بسم الله' گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام بر نمی داشت . جوان گفت :' ای بزرگوار! تو خود ، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز ، چنین می کنم . پس چرا اینک برجای خود ایستاده ای ، بسم الله بگو و از روی آب گذر کن!'

واعظ ، آهی کشید و گفت: « حق، همان است که تو می گویی ، اما دلی که تو داری ، من ندارم


ناشناس

896

متاهل ها میخواهند طلاق بگیرند، مجردها می خواهند ازدواج کنند.
<br>شاغلان از شغلشان مینالند، بیکارها دنبال شغلند.
<br>فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند، ثروتمندان از دغدغه مینالند.
<br>افراد مشهور از چشم مردم قایم می شوند, مردم عادی می خواهند مشهور شوند
<br>سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوند, سفیدپوستان خود را نصواري میکنند,
<br>هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است:
<br>*هميشه شكر بكش و قدر داشته هایت را بدان و از انها لذت ببر*


ناشناس

896

در انتخاب #‏كفش‬ كوشش نمائيد كفش تيلى نرم انتخاب كنيد، كفش تيلى سفت صدمات جبران ناپذيرى بر #مغز‬ وارد مينمايد!


ناشناس

896

دردناک ترین محبتها آنهایی است
<br>که با ریا، تزویر و تظاهر آمیخته است
<br>و لذت بخشترین محبتها آنهایی هستند که
<br>در عین کوچک بودن
<br>با خلوص نیت و با بی آلایشی همراه است


ناشناس

896

تمركز كنيد روي حرف كسانيكه به شما انگيزه ميدهند نه كسانيكه شما را بيشتر نا اميد ميكنند


ناشناس

896

فردي بود منعم و بخيل. روزي به مسجد جماعت رفته بود. از ناگاه به خاطرش افتاد که: مبادا چراغ بي سرپوش مانده باشد!

زود برخاست و به خانه دويده، کنيزک را بانگ کرد که: در را مگشا؛ اما سر چراغ را بپوشان تا باد بزر را نخورد.

کنيزک گفت: در را چرا نگشايم؟

گفت: تا پاشنة در خورده نشود!

کنيزک گفت: با چندين تصرف که مي کني، از مسجد تا اينجا آمدن را چرا نمي بيني که کفشت پاره مي شود!

گفت: معذور دار، پا برهنه آمدم، اينک کفشها ام در بغل است!


ناشناس

896

دوست داشتن رحمت است ، مورد محبت واقع شدن ، خوشبختی است


ناشناس

896

چه قدر حقیرند مردمانی که
<br>نه جرات دوست داشتن دارند
<br>نه اراده ی دوست نداشتن
<br>نه لیاقت دوست داشته شدن
<br>و نه متانت دوست داشته نشدن
<br>با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند!
<br>حرف دل:
<br>تویی که به بهشت و جهنم در آخرت اعتقاد داری
<br>لطفاً به انسانیت و شرافت دراین دنیا هم
<br>معتقد باش!!!


ناشناس

896

دنیا فقط به اندازه دید ما بزرگ است،

دنیای بزرگتر مشکلات بیشتر.

دنیای کوچکتر مشکلات کمتر.

پس چرا باز هم دنبال بزرگی دنیايمان هستیم؟


محمد ناصر سبحان

896

E