کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
<br>و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند
<br>یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند
<br>یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد
<br>و به آفتاب تموز بیاندیشد
<br>نه هیچ کس هیچ کس
<br>چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
<br>از آن که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
<br>بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.


‏شکسپیر‬

896

انبوهي از اين بعد از ظهرهاي جمعه را
<br>بياد دارم كه در غروب آنها
<br>در خيابان
<br>از تنهايي گريستيم
<br>ما نه آواره بوديم، نه غريب
<br>اما
<br>اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
<br>مي گفتند از كودكي به ما
<br>كه زمان باز نمي گردد
<br>اما نمي دانم چرا
<br>اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند...


احمد رضا احمدی

896

همه در یاد ماندند و تو هرزه در باد
<br>همه آرام بودند و تو اهل فریاد
<br>همه بیدار بودند و تو غرق در خواب
<br>همه دریا دیدند و تو نقش بر آب
<br>ای وای از این همهمه ی دوران
<br>ناکام عمری رفت بی سر انجام
<br>ای وای از این همهمه ی دوران
<br>ای داد از این قصه ی بی پایان


کاوه آفاق

896

کدام سوی این خط

خوشبختیست؟!

کدام سوی این دیوار،

کدام سوی این حصار،

رخ حقیقت و سعادت است؟

هر کجا باشد چه فرقی میکند

وقتی بی اختیار

به دستان سرنوشت،

به کام دوران

و به چرخاب زمان سپرده شده ایم

در این آشوب دربرگرفتهء ماقبل و بعد مان

من اگر نمیدانم

تو بگو

تقصیر این نسل چیست؟


ناشناس

896

من از این سر، تو از آن سر زمان
<br>خاطرات کهنه را ورق زدیم
<br>هفته ها پشت سر هم آمدند ولی
<br>یک قدم به سمت هم نیامدیم
<br>من از این سر، تو از آن سر زمان
<br>هردو نگران یک ریشه ایم
<br>هفته ها پشت سر هم آمدند و
<br>ما درگیر زخم های همیشه ایم


آشوب اصفحانی

896

میان این بیراهه ایستاده ام

نه راه رفت و

نه راه برگشت را

نمیدانم

مهم نیست کدام سو

کسی را میخواهم

مرا با خود ببرد


ناشناس

896

دنیا استهلاکی ندارد

ماایم که می آییم و می رویم

آری عزیز

من که نباشم تو در گیر دنیایی

و لی تو که نباشی

من درگیر رفتن


ناشناس

896

این اواخر بیشتر به یادم می آیی

بیشتر دلتنگت می شوم و

بیشتر به خوابم می آیی

فکر می کنم

هر چه بزرگتر میشوم

کودکتر میشوم

در برابر غم کمبود تو

آری چون در کودکی

در برابر غمت یکباره بی حد بزرگ شدم

×××××××××××××××؛

این حس عجیب

که بلندم میکند،

به آسمان وصلم میکند

و به هستی مشتاقم میکند

از تو به من رسیده است

تو قبل از این که زنده گردم

میدانم

دست دعایت بر من

پیش خدا بالا بود

×××××××××××××××؛

از تو چیز زیادی بیاد ندارم

چندتا خاطره ی مغشوش

قلبی مغموم و مرموز

در لابلای چندتا دفتر شعر پرسوز

ما باهم کم بودیم

خیلی کم اما

حالا تو بیشتر اینجایی با من

در حسی خدای دادی

حالا میدانم که تو

هر آنچه داشتی

بخاطر من

بهر خدا دادی

که حالا خداوند اینقدر

دست پدری را

روی سرم می کشد

×××××××××××××××؛

من آخرین نشانه ات

روی زمین بودم

دوست دارم اولین قربانی ات

در آسمان باشم


ناشناس

896

به داغ خودم نشسته ام و هی به این فکــر می کنم

کـــدام آتشفشان مرا در سینه فشرده است امشب


ناشناس

896

تا جایی که یادم است
<br>خودم را به یاد نمی آورم
<br>منِ فراموش شده انگار
<br>در تو محو شده باشم. 


حبیبیان

896

گاهی وقتها هم بایدسکوت کرد،مثل یک فیلم صامت
<br>ساکت،سرشارازناگفته هاوتهی ازحرفهای اضافه
<br>وفهماندن گفته هایکه باگفتن فهمیده نمیشوند
<br>سکوت بهترين بيانست...


همایون کامگار

896

لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
<br>روایت می کند چشمانت٬ آهوی خراسان را
<br>من از هر جای دنیا ، هر که هستم٬ عاشقت هستم
<br>به مِهرت بسته ام دل را ، به دستت داده ام جان را
<br>چنانت دوست می دارم٬ که با شوقِ تو می خواهم
<br>بسازم وقف چشمت٬ تاک های مستِ پَروان را
<br>بگويي ٬ سرمه دانت مي کنم بازار کابل را
<br>بخواهي ٬ فرش راهت مي کنم لعل بدخشان را
<br>تو را من مي پرستم٬ بعد از اين تا هر زمان باشم
<br>نمي سازم دگر در باميان٬ بوداي ويران را
<br>تو ياقوت يمن ، مشک ختن ، ماه بخارايي
<br>به زلفت بسته اي هر گوشه٬ دل هاي پريشان را
<br>کنار پنجره آواز مي خواني و افشانده است
<br>صدايت رنگ و بوي هر چه گل، هر چه گلستان را
<br>کنار پنجره گيسو به گيسوی شب و باران
<br>حواست نيست ٬ عاشق کرده اي حتي درختان را


ناشناس

896

در رویا ها
<br>در آغوشت می گیرم
<br>نوازشت می کنم
<br>من، آرزوی داشتنت را
<br>به گور نخواهم برد


حبیبیان

896

چيزيكه را كه بادروغ بدست بياوری...!!!
<br>يک روزى درحقيقت ازدستش ميدهی...!!!!


همایون کامگار

896

ﭼﻨﺎﻥ ﺯﻧـــﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾـﻢ ﮔـﻮﯾـﯽ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
<br>ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ !
<br>ﮐـﺎﺵ ﯾــﺎﺩ ﺑــﮕﯿـﺮﯾـــﻢ، ﺭﻫــﺎ ﮐﻨﯿــﻢ، ﺑـﮕــﺬﺭﯾــﻢ.
<br>ﮔـﺎﻫﯽ ﺑـﺎﯾـــﺪ ﺭﻓﺖ …
<br>ﺩﻝ ﺑــﻪ ﺳﺎﺣـﻞ ﻧﺒﻨﺪﯾـــﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺯﺩ …
<br>ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫــﺎﯾﻤــﺎﻥ
<br>ﯾﮏ ﺭﺳﯿــﺪﻥ ﺑــﺪﻫــﮑﺎﺭﯾــــﻡ!
<br>ﺯﻧــــﺪﮔــﯽ ﮐــﻮﺗــﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
<br>ﺷﺎﯾﺪ… فرصتی نیست تا عکسی ﺷﻮیم ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ
<br>ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
<br>ﮔﺮﺩﮔﯿﺮﯼ ماﻥ ﮐﻨﻨﺪ!
<br>اصلا گاهی باید نرسید …
<br>اصلا قرار نیست به همه آرزوها رسید…
<br>گاهی نرسیدن تو را عاشق تر میکند …


ناشناس

896

اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﺑﺰﺭﮒ
<br>ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﻣﻬﺮ ﻣﻴﻮﺭﺯﻧﺪ و ﺑﻲ ﻛﻳﻨه ﻣﻴﺨﻨﺪﻧﺪ!


ناشناس

896

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش<br>گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش <br>دلربائی همه آن نیست که عاشق بشکند <br>خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش


ناشناس

896

اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.


ناشناس

896

مکن بد میآمیز با بد گران - ز بد کردن بد گران کن کران
<br>نکویی کن و سوی نیکی گرای - بدین از تو خشنود گردد خدای 


فردوسی

896

‏دین‬ من &#39;عقل&#39; من است و مرجع آن &#39;مهربانی&#39;


ناشناس

896

E