عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگرندارد..
نوک تیزش کندوبلند و خمیده میشودو شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پربه سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.

آنگاه عقاب است و دوراهی:
بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود.
ولی چگونه ؟؟

عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدربرصخره های میکوبد تا کنده شودومنتظر میماند تا نوکی جدید بروید.
بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید .
و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.

این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.

پس برای زیستن باید تغییر کرد
درد کشید
از آنچه دوست داشت گذشت
عادات و خاطرات بد را هرس کرد و دوباره متولد شد
و یـــــا باید مرد .


ناشناس

896

در اندیشه ماکس وبر؛ مشروعیت سیاسی سه نوع است:
۱.کاریزماتیک ۲. سنتی ۳. قانونی
در کشور های جهان سومی دو نوع اول بیشتر به چشم میخورد. این مسئله را میتوان در ترکیب تیمهای انتخاباتی کاملا مشاهده نمود. تا از مشروعیت سنتی به قانونی عبور نکنیم شعار هایی چون صلح و توسعه بی معناست.


مرتضی صارم

896

پیش از آن که بالا رفتن نردبان اغاز کنید مطمئن شوید که نردبان را به جای ساختمان مناسبی تکیه داده اید


ناشناس

896

در جهان بزرگ برای کس جای هست بس کوشش کند که جای دیگران را نگیرید


ناشناس

896

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد،
ﻋﺎﺷـــــﻖ ﺁﻥ ••ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ•• ﻫﺴﺘﻢ ﮐ ـــﻪ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺍﺯ ´ﺫﻫﻨﻢ´ ﻋﺒــــــــﻮﺭ می کنند
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ➖ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ➖ مـــــــ ـــی شوند


ناشناس

896

´از جوانی پرسیدند: بدترین درد ها چیست؟
گفت: درد دندان، و داشتن همسر بد.

پیرمردی این مطلب را شنید و گفت :
دندان را می توان کشید
و
همسر را می توان طلاق داد؛
بدترین درد ها درد چشم و
داشتن فرزند بد و نا صالح است!

نه چشم را می توان جدا کرد و
نه نسبت فرزند را می توان منکِر شد.
سعی کنید وجود تان همیشه باعث افتخار پدر و مادرتان باشد.
حد اقل اگر نامش را بلند نميتوانيد غرورش را به زمين نزنيد´


ناشناس

896

این سه اصل را همیشه به خاطر داشته باش
۱- احترام به خودت
۲- احترام به دیگران
۳- احساس مسئولیّت در قبال اعمال و کارهایت


اچ جکسون براون

896

زندگی پیشکشی است ، برای شاد زیستن.


حکیم ارد بزرگ

896

رسانه ، تنها می تواند پژواک ندای مردم باشد ، نه اینکه به آنها بگوید: شما چه بگویید که خوشایند دل ما باشد .


حکیم ارد بزرگ

896

به یاد بیاوریم که انسانیم و انسانیت ، مهمترین چیزی است که از ما انتظار می رود.


حکیم ارد بزرگ

896

در سال1961فیدل کاسترو مدارس کوبا را برای یکسال تعطیل کرد تا دانش آموزان بتوانند به بقیه مردم که سواد نداشتند، خواندن و نوشتن بیاموزند.

🖍در طول8ماه بیسوادی از40%به3% کاهش یافت!


ناشناس

896

قلب تان تازمان پاک است که در زبان تان سخن حق جاری باشد.


عمر فاروق

896

#فقر #چیست!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾل تان آیفون جدید ﺑﺎﺷد ﻭ ﺳﻪ عدد از ﺩﻧﺪان هایی تان ﺧﺮﺍﺏ ﺑﺎﺷد!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ ﻫﺰﺍﺭ و یک فکاهی پشتو، فارسی، و... را یاد داشته ﺑﺎشید، ﺍﻣﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩتان ﺭا ﻧﺪانید!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ شما می پرﺳد ﺩﺭ ۳ ﻣﺎﻩ ﺍﺧﯿﺮ ﭼﻨﺪ جلد ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮاﻧﺪه اید، و ﺟﻮﺍب شما ﯾک ﮐﻠﻤﻪ ﺑﺎﺷد «هیــــــــچ»!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ در ﺧﯿﺎﺑاﻥ و کوچه ﺁﺷﻐﺎﻝ وکثافت ﺑﺮﯾﺰید ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﺪﻥ و پاکی و صفایی کوچه ها و جاده هایی ﺍﺭﻭﭘﺎ و امریکا ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨید!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ موتر چند هزار دالری ﺳﻮﺍﺭ باشید ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ترافیک ﻭ ﺣﻘﻮﻕ شهرﻭﻧﺪﺍﻥ ﺭا رﻋﺎﯾﺖ نکنید!!!
ﻓﻘﺮ ﺍﯾﻨست ﮐﻪ گپ ﺍﺯ آزادی ﺑﺰنید ﻭﻟﯽ، خودتان آنرا پایمال کنید و حقوق شهروندی را بخاک دفن کنید.
فقر اينست كه زن داشته باشید و به دختران مردم مزاحمت كنید.
فقر اينست كه انسان باشید و به انسان بودن ارزش قايل نباشید...!
بیایید با اندیشه و تفکر زندگی کنیم.


شفیق نورزی

896

آی مردم
به گمانم که غلط آمده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا، خاموش است
هیچکس، حوصله عشق ندارد اینجا
به خدا، هیچ رسولی به چنین راه، نخوانده ست کسی!
جاده بی آبادی
و سراسر، همه جا، ویرانی ست
تا افق، بذر عداوت كِشتند
راه پر جذبه، ولی بی مقصد
همه همسفران، دلگیرند
و کسی را، غم این قافله، در خاطر نیست
من به چشمان همه همسفران خیره شدم
برق چشمان همه، خاموش است
چشم و دستان همه، پر خواهش
و لب، از گفتن یک خسته نباشی، محروم!
و دل از عشق، تهی
و سکوت، حرف لبهای همه ست
خنده، این واژه دیرینه، کهن، منسوخ است
چاه ها خشک، پر از یوسف بی پیراهن
همه در جمع، ولی «تنهایند»
آی مردم، به گمانم که غلط آمده ایم
قطره ای عشق به همراه کسی نیست، در این راه دراز
و سرابی در پیش، که همه قافله را، خواهد کشت
جاده ای خوانده تو را رو به هبوط
جاده ای رو به سقوط
آسمانش دلگیر
ابرها، بی باران
خرمن جهل و عداوت، انبوه
به مزارع، علف نفرت و غم روییده
اگر این جاده درست است، چرا ناشادیم؟
اگر این راه نجات است، چرا ترسانیم؟
هر چه در راه جلو رفته، عقب مانده تریم
هر چه در اوج، فرو مانده تریم
هر چه نوشیده، عطشناک تریم
هر چه بر توشه شد افزون، که حریصانه تریم
آی مردم، به گمانم که غلط آمده ایم
راه این قافله، بی راهه خودخواهی ها ست
نه خدایی، که نمایاند راه
نه رسولی، که بخواند بر عشق
نه امامی، که برد قافله تا منزل نور
و کسی نیست، پیامی ز محبت بدهد
زنگ این قافله، زنگ دل ماست
بار آن، تنهایی
مقصدش، غربت دل های همه همسفران
هر چه از عمر سفر می گذرد، می بینم
از خدا دورتریم
ره سپردیم به شب
و همه همسفران، خواب به چشم
دل به لالایی دزدان حقیقت دادیم
همه در قافله؛ غافل ماندیم
این چه راهی ست خدایا که درآن
هیچ کسی، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد
و سلامی، دل ما شاد نکرد
مرگ همسایه، نیاشفت دگر خواب کسی
گل لبخند، به لبهای کسی باز نشد
مرگ پروانه، دل شمع کسی آب نکرد
دست گرمی، دست همراهی ما را نفشرد
کسی از جنس دعا، حرف نزد
ریه ها، پر شده از واژه ی مرگ
هیچ چشمی، به سر ختم «شرافت» نگریست
هیچ کس، مرگ «محبت» را جدی نگرفت
کسی از کشتن احساس، خجالت نکشید
سر شب، یک نفر آهسته ز من می پرسید:
جاده سبز «سعادت»، ز کجا باید رفت؟
من از او پرسیدم :
از خدا، چند قریه دور شدیم؟
من ندانسته در این راه چه پیدا کردم
ولی فهمیدم، که حقیقت گم شد
و نشانی هایی، که رسولان به بشر می دادند
من در این جاده، نمی بینم هیچ
خانه پاک خدا، آخر این جاده، نباشد هرگز
آخر جاده بدان حتم که حق، با ما نیست
سر آن پیچ، جدا گشت ز ما
آی مردم، به خدا راه غلط آمده ایم
من دلم می خواهد برگردم
و به راهی بروم، که در آن راه، خدا همسفر من باشد
من دلم می خواهد
به سلامی، گل لبخند نشانم بر لب
سبزه و نور و گل و آینه را دریابم
و همه هستی را
از نگاهی که خدا خالق آن است، تماشا بکنم
از غم و غصه، که ره توشه این قافله شد
من سیرم
من دلم می خواهد، عاشق همسفرانم باشم
عاشق آنانی، که به راهی بجز این راه
کنون در سفرند
و نخندم به غم همسفر ناشادم
و بدانم که خدا، مال همه ست
من دلم تنگ محبت شده است
کار دل، دادن خون در رگ نیست
کار دل، عشق به زیبایی هاست
راه ما، راه پر از اندوه است
راه را برگردیم
شعله ی عشق در این جاده، دگر خاموش است
جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تار


ناشناس

896

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت،😱
در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد


گفت:
حاج آقا گربه مرغ را برد...😐

شیخ با خونسردی گفت:
ملالی نیست زن، قرآن را بیاور.😏

گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت...😳

از او پرسیدند:
تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟!🤔

گفت:
شما اینان را نمیشناسید
اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند!


ناشناس

896

هیچ درختی به خاطر پناه دادن به کبوترها بی بار و برگ نشده است؛

تکیه گاه باشیم،
مهربانی سخت نیست.


ناشناس

896

مردان بزرگ به خود سخت میگیرند
و مردان کوچک به دیگران.


ناشناس

896

🚫خطرناکترین بیماری تاریخ🚫

😟بیشعورها اعتقاد دارند :
تمام آدم های روی کره زمین وظیفه دارند که خواسته های آنان را برآورده کنند.
در کارهای دیگران دخالت می کنند،
از اینکه دیگران به فکر خودشان باشند ناراحت می شوند.
از مشکلات دیگران خوشحال می شوند. چرا که در این مواقع توجیهی برای اشتباهات خود می یابند.

👈بیشترین حجم نق را در دنیا بی شعورها تولید میکنند:
بی شعورها در موارد زیر غر می زنند:
وقتی که دیگران پولی به دست بیاورند،
وقتی که خودشان پولی به دست بیاورند ؛ درباره این واقعیت که باید برای امرار معاش کار کرد،
درباره طول مدتی که بیکار شده اند ؛ درباره هوا ؛ درباره اقتصاد،
به خاطر کم توجهی بچه هایشان به آنها ؛ به خاطر پرتوقعی والدینشان ؛ برای سیاست های جهانی،
برای اینکه چرا به نظر نمی آید هیچ کس از آنها خوشش بیاید ؛ از دست آدم هایی که مدام در حال غر زدنند.


Maryam Sadat Mirshafaei

896

حضرت محمد (ص) می فرماید: که عزت و شرف یک مؤمن پیش خدا بسیار قدر دارد.


عبدالله

896


به شخصیت خود...
بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید...
زیرا شخصیت شما جوهر وجود شما...
و آبرویتان..
تصورات دیگران نسبت به شما است...


جان وودن

896

E