´یک چانس برای تغییر زندگی´

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است
این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد
ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد
در نامه نوشته بود، ´هر سد و مانعی می تواند یک چانس برای تغییر زندگی انسان باشد´.


ناشناس

896

علت اصلی همه رنج ها در مغز و طریقه فکر کردن آدمی است


ماری بیکرادلی

896

حتما اين داستان كوچك را بخوانيد دوستان عزيز ...
پسر گاندی می گوید:
پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت، از من خواست او را به شهر برسانم، وقتی او را رساندم گفت:
ساعت ۰۵:۰۰ همین جا منتظرت هستم تا با هم برگردیم.
من از فرصت استفاده کردم، برای خانه خرید کردم، ماشین را به تعمیرگاه بردم، بعد از آن به سینما رفتم.
ساعت ۰۵:۳۰ یادم آمد که باید دنبال پدر بروم! وقتی رسیدم ساعت ۰۶:۰۰ شده بود!.
پدر با نگرانی پرسید: چرا دیر کردی؟!
با شرمندگی به دروغ گفتم: ماشین حاضر نبود، مجبور شدم منتظر بمانم!
پدرم که قبلا به تعمیرگاه زنگ زده بود گفت:
در روش تربیت من حتما نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی! برای این که بفهمم نقص کار من کجاست این هجده مایل را تا خانه پیاده بر می گردم تا در این مهم فکر کنم!.
مدت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتوموبیل می راندم و پدرم را که به خاطر دروغ احمقانه ای که گفته بودم غرق در ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم!
همان جا بود که تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم!
این عمل عاری از خشونت پدرم آنقدر نیرومند بود که بعد از گذشت ۸۰ سال از زندگی ام هنوز بدان می اندیشم!


ناشناس

896

یازده قانون زندگی بیل گیتس

اقای بیل گیتس، مغز متفکر در عقب امپراطوری مایکروسافت، اخیرا در یک مکتب درامریکا با شاگردان صحبت کرد و به انها گفت که چگونه سیستم تدریسی به انها از حقایق زندگی چیزی ارائه نمی دارد، و او یازده قانون زندگی را به انها اموخت تا باعث سرخوردگی و ناامیدی انها از زندگی نگردد.

قانون اول: زندگی عادلانه نیست، تعدادی همیشه بهتر از دیگران خواهند بود، بهتر است انرا قبول کرد و به زندگی ادامه داد

قانون دوم: برای دنیا اعتماد به نفس شما مهم نیست، دنیا از شما انتظار دستاورد را دارد و شما را بر اساس ان محک میزند.

قانون سوم: شما بعد از ختم مکتب مستقیما پولدار و دارای معاش خوب نمیشوید، راه درازی را باید برای کسب استقلال مالی قبول کنید.

قانون چهارم: اگر فکر میکنید معلم تان سخت گیر است، صبر کنید تا در محیط کار به روسا برخورد نماید.

قانون پنجم: اگر فکر میکنید کار در یک کباب پزی از شان شما پائین است، به نیاکان تان فکر کنید و از انها بیاموزید که در هر کاری یک فرصت طلایی و یک دستاورد میدیدند.

قانون ششم: اگر در زندگی کار اشتباهی کردید، تقصیر والدین تان نیست، بنا شکایت را در مورد اشتباهات به کناری گذاشته و از ان بیاموزید.

قانون هفتم: قبل از انکه شما به دنیا بیاید، والدین شما این گونه خسته و پیر نبودند، انها در نگهداری و فراهم اوردن معیشت شما چنین شدند، بنا قبل از انکه بفکر نجات جنگل های امازان باشید، الماری خانه خود را پاکیزه کنید و اتاق تان را، تا کمکی به والدین تان محسوب گردد.

قانون هشتم: شما شاید بدلیل سیستم برخی از مکاتب که نمرات ناکامی را از بین برده اند، نظریه بازنده و برنده را دست کم گرفته باشید، ولی زندگی واقعی این گونه نیست، باید قبول کرد که بازنده و برنده دارد.

قانون نهم: زندگی مثل مکتب، رخصتی تابستانی ندارد، بنا خود را بیابید، خواسته ها و اهداف خود را و موثرانه روی ان عمل کنید، زندگی مثل مکتب تقسیم اوقات ندارد، شما خود باید تقسیم اوقات خود را تعین کنید تا عقب نمانید.

قانون دهم: برنامه های تلویزیون، فلم ها و انچه بر پرده سینما می بینید، زندگی واقعی نیست، در زندگی واقعی مردم کار دارند، مشکلات دارند، بیاموزید تا واقعیت زندگی را درک کنید.

قانون یازدهم: با انهایی که در صنف شما عجیب و “لوده” هستند با احترام برخورد کنید، کسی چی میداند، روزی انها هم مثل من که زمانی تعدادی مرا لوده فکر میکردند، مشهور و پولدار خواهند شد و شما برای انها کار خواهید کرد.


بیل گیتس

896

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی می رفت.

مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد؛ کجا می روی؟

مرد اسب سوار جواب داد؛
نمی دانم از اسب بپرس!

این داستان زندگی خیلی از مردم است.
آنها سوار بر عادتها و باورهای غلطشان می تازند، بدون اینکه بدانند به کجا می روند.


ناشناس

896

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﺮﺩ .ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ .
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺷﺖ .ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ، ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ، ﺑﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ، ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭﺁﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :ﻫﺮ ﺳﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!
زندگی عمل کردن است .این شکر نیست که چای را شیرین میکند بلکه حرکت قاشق چای خوری است که باعث شیرین شدن چای
ی میشود.....!

در بازی زندگی استاد تغيير باشيم نه قربانى تقدير


ناشناس

896

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!
به نقل از: محمد غزالی، کیمیای سعادت،...
نتیجه هیچگاه بخاطر اعمال نیکی که انجام میدهیم نباید مغرور شویم .


غزالی

896

یادمه
تمام ارزوم یه آتاری (سیگا) بود.
بدستش آوردم. بعدش
یه کامپیوتر با گرافیک بالا شد تمام زندگیم.
بدستش آوردم. بعدش
یه موتور هندا میتونست منو خوشحال کنه.
بدستش آوردم. بعدش
یه کار خوب با حقوق خوب میتونه منو خوشبختترین کنه.
بدستش آوردم. بعدش
عشقم شد داشتن یه شرکت شخصی تا بتونم رئیس خودم باشم.
بدستش آوردم.
یه وقتی هم ماشین
یه وقتی خونه
یه وقتی این و یه وقتی هم اون ولی همه بدست آوردنی بودند.
رفته رفته تا امروز.
ولی امروز دوباره تمام آرزوم همان آتاری (سیگا) هست با تمام بیخیالی هاش تا بدون هیچ دق دقه ای بشینم بازی کنم. و عین خیالم نباشه درین دینا چی میگذره.
ولی این یکی انگار بدست آوردنی نیست.
اینجاست که دیگه نمیخوام ارزویی داشته باشم.


محمد ناصر سبحان

896

روزگار عجیبیست ! پیرهن پسرا از مانتوی دخترا بلند تر شده


ناشناس

896

مردی در کنار چاه زنی زیبا دید، از او پرسید: زیرکی زنان به چیست؟

زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند!
مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید:
چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم، دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی، خواستم از شما سوالی بپرسم.

در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت.!

مرد با تعجب پرسید:
چرا چنین کردی؟
زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت:

ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.

در این هنگام زن خطاب به مرد گفت :
این است زیرکی زنان!
اگر اذیتشان کنی تو را به کام مرگ میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند.

شیطان که با فرزندش نظاره گر ماجرا بود در حالیکه سیگارش را میتکاند به فرزندش گفت: خاک بر سرت، یاد بگیر...!


ناشناس

896

E