مقاله photo

مقاله

تعداد نتیجه: 68





امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟



امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟



زنده گی آب روانیست که روان میگوزرد هرچی تقدیر منو توست همان میگوزرد



دنیا به شایستگی هایت پاسخ می‌دهد نه به آرزوهایت پس شایسته آرزو هایت باش
چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود
و چه بسیار لباس ها دیدم درونشان انسان نبود
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای
و به هر کس بدی کنی به او بخته ای
پس بیا بسازیم و نبازیم.....!



از زندگی آموختم تا زمانیکه با کفش کسی راه نرفته ام راه رفتنش را قضاوت نکنم!



حرمت گذاشتن به دیگران نشان شخصیت خود تان است.



یک چیز از همه چیزها مهمتره،
اینکه هیچ چیزی ارزش این را نداره که درگیری ذهنی بخود ایجاد کنی.



بودا به دهی سفر کرد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت این زن هرزه است به خانه‌ی او نروید. بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: حالا کف بزن کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند. بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند. برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.



آنکه پریدن نمی داند نباید به پرتگاه آشیانه بسازد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



از هر لحظه برای خوشهالی در زندگی خود استفاده کن چون گذشته بر نگشته و فردا هم شاید نیاید.



بنی آدم اعضای یکدیگر اند که در آفرینش ز یک گوهر اند.



ره نیک مردان آزاده گیر چون ایستاده ای دست افتاده گیر.



آموزش خزانه ایست که صاحبش را همیشه دنبال میکند



پی اشک من ندانم به کجا رسیده باشد ز رهت دویدنی داشت به رهی رسیده باشد؟؟



یادت باشد!!!
زندگی لذت بردن از همین لحظات است که میگذرد..



دوست یکی است امادوست داشتن متفاوت



مرد بی علم مانند دیګ است درون اش خالی و بیرونش سیاه.



ګناه از انسانها صادر میشود اګر پیشمان شود مانند فرشته است و اګر غرور بکند پس شیطان میګردد.



من مکتب رفتم، او نرفت .
من ضرب زبانی یاد گرفتم ، او خانه بندنک را .
من به جمع و ضرب و تقسیم رسیدم، او با کلک حساب کردن رسید.
من با الجبر آشنا شدم ، او با چوت حل مساله کرد،
من کورس انگلیسی رفتم، او هر روز حمام می رفت و سروری خود را استایل می زد .
من کورس تایپ و کمپیوتر رفتم، او کلپ پهلوانی رفت ، کشتی گیری میکرد.
من پیش ملا قرآن خواندن رفتم ، او توله زنی میکرد.
من فاکولته آمدم، او شیک پوش بود و در مقابل مکتب دختران چشم چرانی میکرد.
من نماز می خواندم، او آواز می خواند.
من فاکولته را به اتمام رساندم، او مرا ریشخند می کرد.
من دیپلوم می نوشتم، او بالای بام کاغد پران بازی میکرد.
پدر م مرا لت و کوب میکرد، پدرش او را می بوسید.
...........
او لباس خوب می پوشید، من بد.
او..
ادامه را بخوانید



خوشبختی عشق است و عشق خوشبختی



نیکی چو از حد بگزرد نادان خیال بد کند



زلال که باشی آسمان اش در توست ..



از خود تهی و از یار پر باش ..



جنت نیست جایی بی نمازان بود دوزخ سرا بی نمازان



جنت نیست جایی بی نمازان بود دوزخ سرا بی نمازان



جنت نیست جایی بی نمازان بود دوزخ سرا بی نمازان



سکوتم را دوست دارم نه بخاطر ارامی بخاطر اینکه میگذارد با افکار همه اشنا شوم



عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگرندارد..
نوک تیزش کندوبلند و خمیده میشودو شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پربه سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.

آنگاه عقاب است و دوراهی:
بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود.
ولی چگونه ؟؟

عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدربرصخره های میکوبد تا کنده شودومنتظر میماند تا نوکی جدید بروید.
بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید .
و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.

این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.

پس برای زیستن باید تغییر کرد
درد کشید
از آنچه دوست داشت گذشت
عادات و خاطرات بد را..