شعر photo

شعر

تعداد نتیجه: 13



منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی



گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست



با آن همه دل داده، دلَ‌ش بسته‌ی ما شد
ای من به فدایِ دلِ دیوانه پسندش !



دوستی باهر کی کردم سنبلی خوش رنگ بود
ظاهرش اهل حقیقت باطنش صد رنگ بود
دوستی باهرکی بستم زد به قلبم خنجری
آشناهر جا گرفتم شد نصیب دیگری
دوستی باهر کی بستم باوفا با ما نشد
دل زمارنجید ودیگر هیچ به فکر ما نشد



همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کوته نظران افتادیم
نیست غم صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفته شیوا اثری ما را بس



گر آنجانی مکن تا #ننگ خفت کم کشد #همت
که هر کس #مدنی یکجا نشیند #لنگ برخیزد



#دیوانه و دلبسته #اقبال #خودت باش
#سرگرم خودت عاشق #احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس #شاکر هر لحظه و هرسال خودت باش..



ای که #مسجد میروی بهر #سجود.
سر #بجنبد #دل نجنبد آنچی سود.



دیگران چون بروند از نظر از دل بروند.
توچنان دردل من رفته که جان در بدنی.



گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است
هرڪجا هست ، زمین تا به ثریا قفس است
تا ڪه نادان به جهان حڪمروایی دارد
همه‌جا در نظر مردم دانا قفس است ...



بر تر از گردون مقام #آدم است - اصل تهذیب #احترام آدم است
#انسان



به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم



یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا..