White poetry photo

White poetry

تعداد نتیجه: 20



ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ

ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﺍﻣـﺎ ﺩﻟـﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ

ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ؛
ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫــﻮﺱ

ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ .
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ

ﭼﻪ..



اما تنها تو بودی
که به من آموختی
هیچ ‌چیز را سخت نگیرم
به جز دست ‌هایت !!!



خودم را بی تو سنجیـدم
بدون تـــو نمی ارزیـــد.



‎آدم است دیگر !
‎گاهی حوصله ندارد ،
‎دلش گرفتـهـ است ،
‎ناراحت است :)
‎گاهی هم از دستِ
‎زمین و زمان شاکی است !
‎همیشهـ کهـ نمی شود خندید ،
‎نمی شود خوب بود !
‎گاهی هم خستـهـ می شود
‎از این همهـ خوب بودن ،
‎دوست دارد کمی هم بد باشد :)
‎برود و در گوشهـ ای 
‎آدم است ! دل دارد !
‎دلش هم گاهی تنگ می شود :)



ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم



گاهی آنقدر دل تنگش میشوم که فقط 
میخواهم ببینمش حتی درخیالات......



گاهی آنقدر دل تنگش میشوم که فقط 
میخواهم ببینمش حتی درخیالات......



دلـــم عجیب گرفته است
آنقدر که خنده هایت هم
شادم نمی کنند دیگر ...



…هربان_بودن
مهمترین قسمت §Ù†Ø³Ø§Ù†_بودن است
این دل انسان است
Ú©Ù‡ اورا ³Ø¹Ø§Ø¯ØªÙ…ند Ùˆ ˆØ«Ø±ÙˆØªÙ…ند Ù…ÛŒ کند



ÙƒØ±Ø´ را بكن...
همه Ù‰ ¾Ø²Ø´ÙƒØ§Ù†
¨ÙˆØ³ÙŠØ¯Ù†Ù يار را
بوييدنِ يار را
تجويز ميكردند...
آخ كه بيمارى،¹Ø¬ÙŠØ¨ ميچسبيد...🙊🙈



´Ø³ÛŒÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ú¯Ø§Ø± روشن کُن´ØŒØ¨ÙÚ©Ø´ ³ÙŽØ±Ø¯ÙŽØ±Ø¯ هایَت را
´Ø¨ÛŒÙ€Ø±ÙˆÙ† بِکش از ²Ù†Ø¯Ú¯ÛŒ Ùˆ مَــــــرگ پایَت را´
´Ø³ÛŒÚ¯Ø§Ø± روشن کُن´ØŒ ´ØªÙˆ ªÙŽÙ†Ù‡Ø§ …َردِ این شَهری´
میفَهمَدَت ³ÛŒÚ¯Ø§Ø±ØŒ وَقـــتی با هَمـــــه ‚َهـــری...



از چی بگویم تو بگو؛ از تو که نیستی یا از خودم که نیستم
یا نه بهتـــر است از این بگویم؛ من آدمی شدم که نیستم
از رخت های مهمانی که دیگـر اندازهٔ برم نیستند
یا از آدم های دور و برم که دیگر دور و برم نیستند
از پنجشنبه هایی که جز 'شنبه' پنجم نیستند
و یا از جمعه هایی که به دردم جز تـورم نیستند
از...



بمب هسته یی
یعنی چشم های تو
که وقتی به دلم می افتند
هیروشیما و ناکازاکی
تکـــــــــــرار می شـوند.



کوهی ام؛
بلند،
عظیم
کوهی ام سیاه
با رگ های منشعب روی تنم، با دره ها
دره هایی که قرنهاست مانده اند بی صدا
رگ هایی تشنهء سیلاب و بارندگی
کوهی ام
بلند و مرتفع اما
فتح شده در دست افسردگی



'نـشـــــد'
این آخرین واژه ام باشد
با چهره یی حزن آلود
و دستهایی مشت شده؛
بزرگترین هراسم
در بین این روزهای نابود کننده است،
که روزی
در مقابل
آنچه باید می شد
Ùˆ
آنچنان که باید زندگی،
از گلوی پر بغضم هم که نه
از چشمانم سرازیر شود.



کدام سوی این خط
خوشبختیست؟!
کدام سوی این دیوار،
کدام سوی این حصار،
رخ حقیقت و سعادت است؟
هر کجا باشد چه فرقی میکند
وقتی بی اختیار
به دستان سرنوشت،
به کام دوران
و به چرخاب زمان سپرده شده ایم
در این آشوب دربرگرفتهء ماقبل و بعد مان
من اگر نمیدانم
تو بگو
تقصیر این نسل چیست؟



میان این بیراهه ایستاده ام
نه راه رفت و
نه راه برگشت را
نمیدانم
مهم نیست کدام سو
کسی را میخواهم
مرا با خود ببرد



دنیا استهلاکی ندارد
ماایم که می آییم و می رویم
آری عزیز
من که نباشم تو در گیر دنیایی
و لی تو که نباشی
من درگیر رفتن



این اواخر بیشتر به یادم می آیی
بیشتر دلتنگت می شوم و
بیشتر به خوابم می آیی
فکر می کنم
هر چه بزرگتر میشوم
کودکتر میشوم
در برابر غم کمبود تو
آری چون در کودکی
در برابر غمت یکباره بی حد بزرگ شدم
×××××××××××××××؛
این حس عجیب
که بلندم میکند،
به آسمان وصلم میکند
و به هستی مشتاقم میکند
از تو به من رسیده است
تو قبل از این که زنده..



به داغ خودم نشسته ام و هی به این فکــر می کنم
کـــدام آتشفشان مرا در سینه فشرده است امشب




Warning: fopen(/mnt/backupsvr/cache/loadpage/34e12eb6349df351a9aa8572dda9c87f.c): failed to open stream: Permission denied in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1499

Warning: fwrite() expects parameter 1 to be resource, bool given in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1500

Warning: fclose() expects parameter 1 to be resource, bool given in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1501

Warning: file_put_contents(/mnt/backupsvr/cache/cachefilelist.txt): failed to open stream: Permission denied in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1506