قصه کوتاه photo

قصه کوتاه

تعداد نتیجه: 91



گرگ استخوان در گلویش گیر کرده بود،
به دنبال کسی میگشت که آن را در آورد
تا به لگ لگ رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل، گرگ مزدی به لگ لگ بدهد. لگ لگ منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.



ﭘﺴﺮ «ﮔﺎﻧﺪﯼ» ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ 5:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!!

ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!

ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!

ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ..




سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان

در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ... خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!
خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت
نوبت به وکیل دادگستری رسید؛
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت : من مثل کشیش خدا را نمی شناسم اما درباره عدالت میدانم؛
عدالت ... عدالت ...عدالت...
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.
مردم متعجب، گفتند : آزادش کنید، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شد
آخر کار نوبت به فیزیکدان..



داستان خروس و روباه!

روزی از روزها روباهی مکار و گرسنه، قصد جان خروس را کرده و به طرف او دوید. خروس مجبور شد که بالای درخت برود.
روباه که خود را ناکام دید، به خندیدن شروع کرد و به خروس گفت: چرا فرار کردی؟ آیا از من ترسیدی؟ خروس گفت: بله از تو ترسیدم زیرا تو دشمن ما هستی. روباه با خنده گفت: گمانم که شما از پیام صلح سلطان جنگل بی خبری؟ آیا نشنیده ی که سلطان محبوب ما گفته کسی دیگر حق ندارد، به کسی ضرر برساند. به همین خاطر گرگ و گوسفند با هم به سیر و سیاحت می روند و شیر و آهو در یک جا با هم زندگی می نماید. خروس که متوجه نیرنگ روباه شده بود و چاره ی خود را نا چار می دید، با گردن افراشته به دور دستی نگاه کرده گفت که به گمانم سگی به این طرف می آید.
روباه تا این حرف را شنید، پا..



روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
´این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند´!

چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
´این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد´!



حکیم با مریدش در راهی روان بود ظهر شد و روی تخته سنگی نشستند تا طعام صرف کنند ناگهان عقربی حکیم را گزید
حکیم سریع تکان خورد و عقرب ناگهان در جوی کنارشان افتاد
حکیم با عجله عقرب را نجاب داد و رها کرد
مردید پرسید یا حکیم او تو را گزید و تو او را رها کردی چرا این چنین کردی؟
حکیم با خونسردی گفت طبیعت من نجات او هست و طبیعت او گزیدن من ذات خود را نمیتوانم بخاطر گزند او تغییر دهم.

انسانها گاها مارا گزند میزنند و ما اگر مثل آهنها رفتار کنیم که خود آنان شدیم



داستان زیبا و آموزنده:-

علم
ثروت
عزت

هرسه باهم رفیق بودند، و با یکدیگر بسیار محبت هم داشتند زمانی فرا رسید که این رفیقها باید از همدیگر جدا میشدند هرسه آنها از همدیگر سوال کردند که دوباره در کجا باید دیدار کنیم؟

#علم گفت: من در مکتب، مدرسه و مسجد دریافت خواهم شد.
#ثروت گفت: من در نزد ثروتمندان و قصرها دریافت خواهم شد.
ولی #عزت خاموش ماند و چیزی نگفت:
هردو رفیق علت خاموشی را پرسیدند، سپس عزت یک آه سردی کشید و گفت؛
اگر من یکبار رفتم دوباره بر نمیگردم....
مراقب باشیم که از همه چیز کرده عزت و شرف بر ما و شما اهميت ولأي دارد.



خر بر سر بام

روزی اکرم خر خویش را بر سر بام خانه بالا کرد. هنگامی که میخواست خر را دوباره پائین کند، خر از بام پائین نشد. اکرم کوشش زیاد کرد که خر را پائین کند اما موفق نشد. بالاخره اکرم به این نتیجه رسید که خر را به حال خودش رها کند، شاید روزی خودش پائین شود.
بعد از دو سه روز اکرم متوجه شد که خر با لگد به بام خانه می کوبد. اکرم فکر کرد که این بام توان برداشت لگد های خر را نداشته ممکن خراب شود و یک بار دیگر برای پائین کردن خر از بام دست به کار شد، اما هنوز هم برای پائین کردن خر از بام موفق نشد. اکرم در تلاش پائین کردن خر از بام بود که ناگهان خر لگدی به او زد و اکرم را از بام پائین انداخت و خودش دوباره مصروف کوبیدن لگد به بام خانه شد. بام خانه که توان تحمل لگد های خر را..



در باب احتمالي بودن و مستقل بودن!

حاکمی کشوری را اشغال نمود، بعد از تاج پوشی بلافاصله به وزیر اعظم دستور داد قوانینی را تدوین نمایید تا با استفاده از آن بتوانیم دهن این ملت را سرویس کنیم.

فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را یکی یکی خواند…
1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه بلاد
3. شاه، اختیار جان، مال و ناموس رعیت را دارد
4. گوزیدن ممنوع!

شاه گفت: بند چهارم چه معنی دارد؟
وزیر اعظم گفت: بند چهارم سوپاپ اطمینانی است، حضرت عالی بعدا متوجه معنی آن خواهید شد
جارچیان قوانین را اعلام کردند،

رعیت‌ بعد شنیدن قوانین جدید با خود میگفتند: این که جان و مال ما در اختیار شاه باشد توجیه پذیر است چون امروز صاحب قدرت است، ولی یعنی چه اینکه حتی نتوانیم..



شما خدا هستید؟؟؟؟
پیرمردی هر روز در قریه شان پسرکی را با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛
روزی رفت و یک جوره کرمچ فوتبال خریده و آمد به پسرک خورد سال گفت بیا پسرم این ها را بپوش.

پسرک کرمچ ها را پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدا هستید ؟
پیرمرد لبش را دندان گرفت و گفت نه پسرجان.
پسرک گفت: پس دوست خدا هستید ،
چون من دیشب فقط به خدا گفتم بوت ندارم...




به دوستي گفتم : چرا ديگر #خروسٍ تان نميخواند؟ !!!
گفت : همسايه ها شکایت داشتند كه صبح ها مارا از خواب خوش بيدار مي كند ،ما هم سرش را بريديم.
آنجا بود كه فهميدم هر كس مردم را بيدار كند سرش را خواهند بريد. در دنیای که كه همه از مرغ تعريف ميكنند نامي از خروس نيست، زيرا همه بفكر سير شدن هستند ... نه بفكر #بيدار شدن ...!!!



عقاب کلاغ و کرکس
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید،کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند،جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند، از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن. زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل انسانی زندگی کنیم.



بیل گیتس و پیشخدمت رستورانت
‌بعد از خوردن غذا #بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیشخدمت ناراحت شد بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟ پیشخدمت : من متعجب شدم .... بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید ! گیتس خندید و جواب معنا داری گفت : او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام



روباه شتری راخفته دید، ‌شوخی کرده دم خود بر دم شترگره زد
شتر برخاست روباه در هوا معلق ماند
پرسیدند: چه حالتست
نالان گفت: نتیجه وصلت با بزرگان !



واقعه عجیب از #صدام حسین شهید!
قصه جنرال آمریکایی در باره صــــدام حســـــــــــین:
جنرال نوشته است: وقتی که بالای صدام حسین حکم اعدام فیصله شد من نیز موجود بودم، صدام حســین وقتیکه فیصله اعدام را شنید خوشحال شده و تبسم بر لبانش جاری گردید. من حیران شدم که چگونه یک شخص وقتی خبر مرگ خود را شنیده و به تبسم میاید، در حالیکه اعدام میشود و اعدام دل هیچکسی را خوش نمیسازد ؟. در آخرین شب که اعدام میشد خیلی خوشحال بود. نیم شب بود که از ما برنج و گوشت مرغ خواست، هنگامیکه ما آنهارا آوردیم و به اشتیهای خیلی خوب خورد و بعد عسل و آب جوش هم خواست که عسل را با آب جوش یکجا نموده و بعد از آن سه گیلاس از آن نوشیده و گفت: از طفولیت عادت دارم که در آب جوش عسل بخورم.
بعد بلند شده وضوء..



روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام به وظیفه سرایداری به آنجا رفت.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون شد و از کنار مزرعه میگذشت و مقداری پولی را که داشت بادنجان رومی خرید در راه برگشت خانمی صدا زد مه آقا رومی فروشی است و آن مرد رومی ها را فروخت و مقدار کمی پول فایده کرد
از فردای آن روز مرد از حوالی مزرعه خرید میکرد و در شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد.
تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و..



روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت.
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
فردا از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.
از کجا معلوم؟!



دانشجویی میگفت:
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک (پوقانه) باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شروع شد و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگر با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند، زیرا که هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند. چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد، که اینچنین هم شد!
ما انسانها در این جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین..



سگي نزد شير امد و گفت: با من کشتي بگير!
شير سر باز زد و نپذيرفت.
سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت که شير از مقابله با من مي هراسد!!
شير گفت: سرزنش سگان را خوشتر دارم از اينکه شيران مرا مسخره کنند که با سگي کشتي گرفته ام...!



با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط
يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان
رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا،این پول از جیب شما افتاد.مرد که متوجه موضوع شده بود،بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا........!!!!
مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هايش شرمنده نشود، کمک پدرم را پذیرفت؛
بعد ازينکه بچه ها همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، ما آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و..



حضرت خضر (ع)
در قرآن مجيد به صراحت نامى از حضرت خضر عليه‏السلام نيامده، ولى طبق روايات متعدد، منظور از آيه 65 سوره كهف (كه مربوط به داستان موسى و مرد عالم است و قبلا در زندگى موسى عليه‏السلام ذكر شد) حضرت خضر عليه‏السلام است، كه خداوند او را در آيه مذكور، چنين توصيف كرده است:
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛
موسى و يوشع، در آن جا بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه رحمت و موهبت عظيمى از سوى خود به او داده، و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم.
بنابراين خضر مطابق اين آيه، از بندگان خاص خدا است كه مشمول رحمت مخصوص الهى بوده از جانب خداوند علم لدنى داشت.
مطابق پاره‏اى از روايات، نام او تاليا..



حضرت الیسع (ع)
يكى ديگر از پيامبران اليسع است كه نامش دو بار در قرآن در رديف پيامبران و نيكان و برجستگان آمده است. تعبير قرآن نشان مى‏دهد كه او از پيامبران بزرگ الهى بود.
طبق روايت قبل، او از شاگردان و وصى حضرت الياس عليه‏السلام بود. پس از مقام پيامبرى به سوى قوم الياس (مردم بعلبك) فرستاده شد، و مردم آن جا را به سوى توحيد دعوت كرد، آن‏ها از او اطاعت كردند و مقدمش را گرامى داشتند.
او از پيامبران بنى اسرائيل بود و در زبان عبرى اليسع بن شافات خوانده مى‏شد.
اليسع به معنى ناجى (نجاتبخش) است و شافات به معنى قاضى است.
او مردم را به شريعت حضرت موسى عليه‏السلام دعوت مى‏كرد. معجزاتى مانند شفا دادن بيماران، زنده كردن مردگان از او ظاهر شد، و موجب رونق كار او گرديد.
در كتاب حبيب السير..



حضرت عزیز (ع)
" عزیر" در لغت عرب همان" عزرا" در لغت یهود است، و از آنجا که عرب به هنگامى که نام بیگانه اى را به کار مى برد معمولا در آن تغییرى ایجاد مى کند، مخصوصا گاه براى اظهار محبت آن را به صیغه" تصغیر" در مى آورد،" عزرا" را نیز تبدیل به" عزیر" کرده است، همانگونه که نام اصلى" عیسى" که" یسوع" است و" یحیى" که" یوحنا" است پس از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شکل" عیسى" و" یحیى" در آمده است در کتـاب هـای تـاریـخ، عـزیر (علیـه السلام) را از پیـامبـر زادگان الهی نام برده اند. برخی او را همان ارمیای نبی (ع) دانسته اند. به هر حال" عزیر" یا" عزرا" در تاریخ یهود موقعیت خاصى دارد تا آنجا که بعضى اساس ملیت و درخشش تاریخ این جمعیت را به او نسبت مى دهند و در واقع او خدمت بزرگى به این آئین کرد، زیرا به..



حضرت ارمیا (ع)
ارمیا ابن حلقیا از پیامبران یهود در قرن 6 ـ 7 قبل از میلاد بوده که در قرآن به طور صریح از او نامى به میان نیامده است; ولى منابع تاریخى و تفسیرى و روایى در ذیل برخى آیات از او یاد کرده اند (بقره، 243، 246 و 259; اسراء/ 4 ـ 7; انبیاء/21) که عمده این یادکردها درباره برخى حوادث سیاسى و اجتماعى یهود است. نام او در منابع اسلامى به گونه هاى متعددى گزارش شده است: ارمیا، ارمیاء، ارمیا، اورمیا و یرمیا. واژه «یرمیا = Jeremiah» در زبان عبرى به معناى «رفعت یافته از سوى خدا، منصوب از سوى او، خدا تیر مى افکند یا به زیر مى اندازد» آمده است. ارمیا در عهد عتیق اهمیت ویژه اى داشته است و کتاب مستقلى به نام او در اسفار تورات به چشم مى خورد.
او بنا به گزارش تورات در روستاى عناتوت در نزدیکى اورشلیم (واقع..



حضرت ذوالکفل (ع)
ذوالکفل (به معنی صاحب حصار) در قرآن و روایات اسلامی از پیامبران بنی اسرائیل دانسته شده است. اکثر مورخین لقب ان حضرت را ذو الکفل و نام او را حزقیل نوشته اند.نام پدروی ادریم نام داشت. زمان ظهور او ۴۸۳۰ سال بعد از هبوط آدم بوده است. مدت عمر ایشان را ۷۵ سال نوشته اند. نسب حضرت ذوالکفل را برخی الیاس بعضی یسع و دسته ای زکریا دانسته اند در هر حال پیغمبری بود، پس از سلیمان که کفالت امور هفتاد پیغمبر را به عهده داشت. محمد بن جریر طبری ذوالکفل را مرد نیکی دانسته است که پیامبری نداشته است. بیدوی، ذوالکفل را با حزقیال پیامبر برابر دانسته است. از عبدالعظیم حسنی روایت شده که امام جواد نام او را عویدیاء دانسته است. از قصص انبیا نقل شده است که ذوالکفل پسر داوود و برادر سلیمان بوده..
ادامه را بخوانید



حضرت الیاس (ع)
ايشان يكي از پيامبران بني اسرائيل است كه نام مباركش 2بار بصورت جمع و1بار بصورت مفرد در 2سوره قرآن آمده است.او از نوادگان هارون برادر موسي است .نام پدرش ياسين ونام مادرش ام حكيم بوده است.طبق بعضي روايات ايشان از جمله پيامبراني است كه هنوز زنده است. در پاره اي از روايات آمده كه الياس همدوش بيابانها وخضر همرا با درياهاست وآندو در مراسم حج در بيايان عرفات حاضر ميگردند.
شيوه دعوت الياس وپادشاه معاصرش
روايت شده هنگامي كه يوشع بن نون بعد از موسي برسرزمين شام مسلط شد آنرا بين طوايف سبطي هاي دوازده گانه تقسيم نمود،يكي از آن گروهها كه الياس در ميانشان بود در سرزمين بعلبك سكونت نمودند خداوند الياس را بعنوان پيامبر برا ي هدايت مردم بعلبك فرستاد.طبق فرموده خداوند در..



حضرت شعیب (ع)
در جنوب سرزمین شام، کنار خلیج عقبه، شهرى آباد و پر نعمت قرار داشت که (مدین) نامیده میشد.
ساکنان مدین با مناطق اطراف خود، مانند مصر، فلسطین و لبنان روابط تجارى داشتند و از نعمتهاى گوناگون و فراوان بهره مند بودند.
ثروت و امکانات مالى، زندگانى پر از رفاه و کامروائى، اهل مدین را بسوى غفلت و فساد کشانید و آنها به بت پرستى روى آوردند.
علاوه بر پرستش بتها، آلودگیهاى اخلاقى و ناهنجارى هاى اجتماعى و اقتصادى گوناگونى در میان آنان رواج یافت که مهمترین آنها خیانت در اموال مردم و کم فروشى بود.
شعیب که مردى بزرگوار و نیک اندیش و سخنورى توانا بود، بفرمان خداوند متعال، زبان نصیحت و هدایت آنان گشود و در نهایت عطوفت و مهربانى، همانند پدرى دلسوز، آنانرا ازانحراف و گناه بر حذر..



حضرت ایوب (ع)
زندگانی ایوب پیامبر
ایوب یکی از پیامبران الهی است که در صبر و استقامت شهرت یافت . او از نواده های اسحاق پسر ابراهیم بود که توسط پروردگار به پیامبری برگزیده شد و خداوند صفات نیکویی را به او عطا کرد
ایوب در لغت عبری به معنای بازگشت کننده است در قرآن مجید از ایوب پیامبر چهار بار یاد شده است .
خداوند در قرآن کریم می فرماید :ایوب را به خاطر بیاور هنگامیکه خود راندا مید اد و میگفت :خداوندا مرا ضرر و زیان و بدبختی فرا گرفته است اما تو از همه مهربانان مهربانتری
به همین جهت ما او را از میان نکبت و خواری نجات بخشیدیم و دوباره ثروت و مکنت را به او عطا کردیم .ایوب مردی ثروتمند و نیکو کار بود که همسری زیبا و مهربان و فرزندان بسیار ی داشت .
او هیچگاه از زیادی ثروت مغرور نمی شد..



حضرت ذوالقرنین(ع)
مشخصات ذوالقرنین
نام ذوالقرنین در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سورة کهف در ضمن 16 آیه(از آیه 83 تا 98) ذکر شده است. دربارة اینکه ذوالقرنین چه کسی بوده، مطالب گوناگونی گفته شده است، مانند:
1- او همان اسکندر مقدونی است که فتوحات بسیار نمود، و کشورهای بسیار را در زیر سلطة خود آورد.
2- یکی از پادشاهان یمن بود، که به عنوان تُبَّع خوانده می شد، که جمع آن تبایعه است طبق این نظریه سدّ معروف مأرب که در یمن بود از ساخته های او است.
3- سومین و جدیدترین نظریه اینکه ذوالقرنین همان«کوروش کبیر» است که پانصد و سی سال قبل از میلاد می زیست.
نظریة اول و دوم دارای مدرک قابل ملاحظه ای نیست، قرائن و دلائل، نظریه سوم را تأیید می کنند. بنابراین با توجه به این نظریه..



حضرت ادریس (ع)
داستان حضرت ادريس(ع)
حضرت ادريس يكي از پيامبران الهي است كه نامش دو بار در قرآن كريم آمده است.ادريس كلمه اي غير عربي است ونامگذاريش به اين اسم به اين دليل است كه او حكم خدا وسنتش را به مردم درس مي داده است.
ادريس از لحاظ تقدم زماني بعد از حضرت آدم(ع) در قرآن از پيامبران شمرده شده وميان او وآدم پنج پيامبر فاصله بوده است.ادريس در مصر متولد ودر سيصد سالگي رحلت فرمود .
شخصيت ادريس
او مردي بود با شكمي فراخ وسينه اي بزرگ كه همواره در اين فكر بود كه آسمان وزمين ومخلوقات پروردگاري مدبر وحكيم دارد .
سي يا پنجاه صحيفه توسط جبرئيل بر او نازل شد واو نخستين كسي است كه بعد از آدم با قلم نوشت وخداوند به او علم نجوم وحساب وهيات داد كه معجزه اوست و اولين كسي بود كه خياطي كرد..