Short story photo

Short story

تعداد نتیجه: 100



...داستان کوهستانی
پسری در کوهستانی با پدرش پیاده روی می کردند که ناگهان پسر به زمین میخورد و آسیب می بیند و نا خود آگاه فریاد می زند: آه آه آه
با تعجب صدای تکرار را از جایی کوهستان می شنود. آه آه آه
با کنجکاوی، فریاد میزند: ´ تو Ú©ÛŒ هستی؟´
صدا پاسخ میدهد : ´ توکی هستی´
سپس با صدای بلند در کوهستان فریاد Ù…ÛŒ زند: ´ ستایشت میکنم´
صدا پاسخ..



دوستان اهل ادبیات آگاه اند که یک شبی در ادبیات فرانسه وجود دارد به نام شب «سنبارتلُمی»، در این شب سی هزار نفر در فرانسه کشته شدند.
چرا؟
چون یک نزاع بین اهالی کلیسا با اندیشمندان (دگراندیشان) برخاست که آیا روی نوک یک سوزن یک فرشته جای می‌گیرد، ده فرشته یا بیش از ده فرشته؟ اهل کلیسا معتقد بودند که روی نوک یک سوزن بیش از صد هزار فرشته جای..



در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.
استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه داشت و کم کم یکی از اصول آن مذهب شد!
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و البته گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام..



روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تخته‌سیاه کرد:
9x1=7
9x2=18
9x3=27
9x4=36
9x5=45
9x6=54
وقتی کارش تمام شد به دانش‌آموزان نگاه کرد، آن‌ها دیگر نتوانستند جلوی خود را بگیرند و شروع به خنده کردند. وقتی او پرسید چرا می‌خندید، یکی از دانش‌آموزان اشاره کرد که معادله اولی اشتباه است.
معلم پاسخ داد: ´Ù…Ù† معادله اول را عمدا اشتباه نوشتم، تا درسی..



در ميان دولت شهرهاي يونان قديم، دو شهر ( آتن و اسپارت ) معروف تر از بقيه بود. مردم آتن، مردم معتقد به دموكراسي و هوادار علم و دانش بودند. آتن، شهر هنر، قانون، انديشه و ادبيات بود.
مردم اسپارت اما با جنگ زندگي مي كردند، شوراي ٢٨ نفره ريش سفيدان بر شهر مسلط بود، از هفت سالگي تا ٣٠ سالگي آموزش نظامي مي ديدند، سپس دزدي را ياد مي گرفتند و در..



يك مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد كه به هیچ کس کمک اش نمیرسيد، صاحب فرزندی هم نبود و تنها يك همسر داشت.
در عوض، قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد.
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد.
مردم هر چه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه میخواهی؟
در جواب میگفت: نیاز شما ربطی به من ندارد!
بروید از..



خری به درختی بسته بود.

شیطان خر را باز کرد.
خر وارد مزرعه همسایه شد وترو خشک رابا هم خورد.

زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن سبزیجات دید ؛تفنگ رابرداشت ویک گلوله خرچ خر نمود و کشتش.

صاحب خر وقتی صحنه را دید ؛عصبانی شد و زن صاحب مزرعه راکشت.

صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبرو شد.
صاحب خر را از پای در اورد.!

به شیطان گفتند چکار کردی؟!!!.
گفت..



در جنگ جهانی اول رئیس جمهور آمریکا 48 گوسفند را برای استخدام نکردن باغبان برای چمن درو کردن به کاخ سفید برد.در طول 4 سال گوسفندها 52 هزار دالر پشم تولید کردند
حالا حساب کنید اگر ما در این ۱۷ سال بجای سیاستمدار،اندیشمند و... گوسفند داشتیم چقدر ثروتمند میشدیم
این هم در نظر بگیرید گوسفند نمیتواند دزدی کند.



در جنگ جهانی اول رئیس جمهور آمریکا 48 گوسفند را برای استخدام نکردن باغبان برای چمن درو کردن به کاخ سفید برد.در طول 4 سال گوسفندها 52 هزار دالر پشم تولید کردند حالا حساب کنید اگر ما در این ۱۷ سال بجای سیاستمدار،اندیشمند و... گوسفند داشتیم چقدر ثروتمند میشدیم این هم در نظر بگیرید گوسفند نمیتواند دزدی کند.



گرگ استخوان در گلویش گیر کرده بود،
به دنبال کسی میگشت که آن را در آورد
تا به لگ لگ رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل، گرگ مزدی به لگ لگ بدهد. لگ لگ منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.



ﭘﺴﺮ «ﮔﺎﻧﺪﯼ» ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ..




سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان

در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ... خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!
خدا حرفش را زده! و به این ترتیب..



داستان خروس و روباه!

روزی از روزها روباهی مکار و گرسنه، قصد جان خروس را کرده و به طرف او دوید. خروس مجبور شد که بالای درخت برود.
روباه که خود را ناکام دید، به خندیدن شروع کرد و به خروس گفت: چرا فرار کردی؟ آیا از من ترسیدی؟ خروس گفت: بله از تو ترسیدم زیرا تو دشمن ما هستی. روباه با خنده گفت: گمانم که شما از پیام صلح سلطان جنگل بی خبری؟ آیا نشنیده ی..



روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
´Ø§ÛŒÙ† است Ú©Ù‡ تو حرفی نمیرنی Ùˆ همه حرف تو را Ù…ÛŒ فهمند´!

چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
´Ø§ÛŒÙ† است Ú©Ù‡ تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد´!



حکیم با مریدش در راهی روان بود ظهر شد و روی تخته سنگی نشستند تا طعام صرف کنند ناگهان عقربی حکیم را گزید
حکیم سریع تکان خورد و عقرب ناگهان در جوی کنارشان افتاد
حکیم با عجله عقرب را نجاب داد و رها کرد
مردید پرسید یا حکیم او تو را گزید و تو او را رها کردی چرا این چنین کردی؟
حکیم با خونسردی گفت طبیعت من نجات او هست و طبیعت او گزیدن من ذات خود را..



داستان زیبا و آموزنده:-

علم
ثروت
عزت

هرسه باهم رفیق بودند، و با یکدیگر بسیار محبت هم داشتند زمانی فرا رسید که این رفیقها باید از همدیگر جدا میشدند هرسه آنها از همدیگر سوال کردند که دوباره در کجا باید دیدار کنیم؟

¹Ù„Ù… گفت: من در مکتب، مدرسه Ùˆ مسجد دریافت خواهم شد.
«Ø±ÙˆØª گفت: من در نزد ثروتمندان Ùˆ قصرها دریافت خواهم شد.
ولی ¹Ø²Øª خاموش..



خر بر سر بام

روزی اکرم خر خویش را بر سر بام خانه بالا کرد. هنگامی که میخواست خر را دوباره پائین کند، خر از بام پائین نشد. اکرم کوشش زیاد کرد که خر را پائین کند اما موفق نشد. بالاخره اکرم به این نتیجه رسید که خر را به حال خودش رها کند، شاید روزی خودش پائین شود.
بعد از دو سه روز اکرم متوجه شد که خر با لگد به بام خانه می کوبد. اکرم فکر کرد که این بام..



در باب احتمالي بودن و مستقل بودن!

حاکمی کشوری را اشغال نمود، بعد از تاج پوشی بلافاصله به وزیر اعظم دستور داد قوانینی را تدوین نمایید تا با استفاده از آن بتوانیم دهن این ملت را سرویس کنیم.

فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را یکی یکی خواند…
1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه بلاد
3. شاه، اختیار جان، مال و ناموس رعیت را دارد
4...



شما خدا هستید؟؟؟؟
پیرمردی هر روز در قریه شان پسرکی را با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛
روزی رفت و یک جوره کرمچ فوتبال خریده و آمد به پسرک خورد سال گفت بیا پسرم این ها را بپوش.

پسرک کرمچ ها را پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدا هستید ؟
پیرمرد لبش را دندان گرفت و گفت نه پسرجان.
پسرک گفت: پس دوست خدا هستید ،..




به دوستي گفتم : چرا ديگر ®Ø±ÙˆØ³Ù تان نميخواند؟ !!!
گفت : همسايه ها شکایت داشتند كه صبح ها مارا از خواب خوش بيدار مي كند ،ما هم سرش را بريديم.
آنجا بود كه فهميدم هر كس مردم را بيدار كند سرش را خواهند بريد. در دنیای Ú©Ù‡ كه همه از مرغ تعريف ميكنند نامي از خروس نيست، زيرا همه بفكر سير شدن هستند ... نه بفكر ¨ÙŠØ¯Ø§Ø± شدن ...!!!



عقاب کلاغ و کرکس
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید،کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند،جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می..



بیل گیتس و پیشخدمت رستورانت
‌بعد از خوردن غذا ¨ÛŒÙ„ گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیشخدمت ناراحت شد بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد Ùˆ سوال کرد : Ú†Ù‡ اتفاقی افتاده؟ پیشخدمت : من متعجب شدم .... بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در درحالی Ú©Ù‡ شما Ú©Ù‡ پدر او هستید Ùˆ پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام Ù…ÛŒ دهید ! گیتس خندید Ùˆ جواب..



روباه شتری راخفته دید، ‌شوخی کرده دم خود بر دم شترگره زد
شتر برخاست روباه در هوا معلق ماند
پرسیدند: چه حالتست
نالان گفت: نتیجه وصلت با بزرگان !



واقعه عجیب از #صدام حسین شهید!
قصه جنرال آمریکایی در باره صــــدام حســـــــــــین:
جنرال نوشته است: وقتی که بالای صدام حسین حکم اعدام فیصله شد من نیز موجود بودم، صدام حســین وقتیکه فیصله اعدام را شنید خوشحال شده و تبسم بر لبانش جاری گردید. من حیران شدم که چگونه یک شخص وقتی خبر مرگ خود را شنیده و به تبسم میاید، در حالیکه اعدام..



روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام به وظیفه سرایداری به آنجا رفت.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری..



روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت.
مردم گفتند: چقدر خوش شانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.
مردم گفتند: چقدر بدشانسی!
پیرمرد گفت: از کجا معلوم!
فردا از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که..



دانشجویی میگفت:
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک (پوقانه) باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شروع شد و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگر با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من..



سگي نزد شير امد و گفت: با من کشتي بگير!
شير سر باز زد و نپذيرفت.
سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت که شير از مقابله با من مي هراسد!!
شير گفت: سرزنش سگان را خوشتر دارم از اينکه شيران مرا مسخره کنند که با سگي کشتي گرفته ام...!



با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط
يه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان
رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند.......!!!
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را..



حضرت خضر (ع)
در قرآن مجيد به صراحت نامى از حضرت خضر عليه‏السلام نيامده، ولى طبق روايات متعدد، منظور از آيه 65 سوره كهف (كه مربوط به داستان موسى و مرد عالم است و قبلا در زندگى موسى عليه‏السلام ذكر شد) حضرت خضر عليه‏السلام است، كه خداوند او را در آيه مذكور، چنين توصيف كرده است:
فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ..




Warning: fopen(/mnt/backupsvr/cache/loadpage/69d57713e15a52b5c1c8dc3cfcfde174.c): failed to open stream: Permission denied in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1499

Warning: fwrite() expects parameter 1 to be resource, bool given in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1500

Warning: fclose() expects parameter 1 to be resource, bool given in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1501

Warning: file_put_contents(/mnt/backupsvr/cache/cachefilelist.txt): failed to open stream: Permission denied in /home/ooyta/public_html/engine/oy_functions/public_func.php on line 1506