ناشناس photo

ناشناس

تعداد نتیجه: 382



بدون هدف ما در دایره ای در حرکت هستیم که به منزل نمیرسیم.



مسلمانی دوچیز است و بس
نخور مال مردم میآزار کس



گرگ استخوان در گلویش گیر کرده بود،
به دنبال کسی میگشت که آن را در آورد
تا به لگ لگ رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل، گرگ مزدی به لگ لگ بدهد. لگ لگ منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.



بد ترین کلمه ای کاش و اگر می باشد



...
محمد (پیامبر اسلام)
این كه در سختی باشم و بعد از آن منتظر آسایش باشم برای من محبوبتر است از این كه در آسایشی باشم كه بعد از آن سختی است



شخصی حکایت میکند: در بازار روان بودم، دکانی را دیدم بالای آن نوشته بود: ( اصلاح و معالجه قلب).
میگوید در آن دکان داخل شدم؛ مردی کهن سالی را دیدم،
از بس که متحیر شده بودم برایش گفتم: آیا تو قلب را معالجه میکنی؟؟!! حالتم را دید یک تبسم کرد....
برایم گفت: بلی من معالج قلب هستم، باز از دستم گفت: بیا بنشین!
گوش راستش را نزدیک قلبم نمود، مرا گفت: خاموش باش بعد از چند لحظه برایم گفت:
ای فرزندم! ضربان قلب تو کمی تیز است..... ای فرزندم! تشویش نکن! پیش من دوای آسان است..... ما قلب را معالجه میکنیم اما مطابق نوعیت قلب برایش دوا توصیه میکنیم......
برایش گفتم: توضیح بده!
-گفت: این عملی است که از آباء و اجدادم میراث برده ام....
در دنیا قلب های مختلف است: قلب مشروح..وقلب مجروح.. وقلب..



ﭘﺴﺮ «ﮔﺎﻧﺪﯼ» ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ 5:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!!

ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!

ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!

ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ..



در سال1961فیدل کاسترو مدارس کوبا را برای یکسال تعطیل کرد تا دانش آموزان بتوانند به بقیه مردم که سواد نداشتند، خواندن و نوشتن بیاموزند.

🖍در طول8ماه بیسوادی از40%به3% کاهش یافت!




سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان

در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ... خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!
خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت
نوبت به وکیل دادگستری رسید؛
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت : من مثل کشیش خدا را نمی شناسم اما درباره عدالت میدانم؛
عدالت ... عدالت ...عدالت...
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.
مردم متعجب، گفتند : آزادش کنید، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شد
آخر کار نوبت به فیزیکدان..



´سی توصیه مهم´

با حوصله مطالعه کنید و برای کسانی که دوستشان دارید به اشتراک بگذارید .

1 - هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روى كنيد و به هنگام راه رفتن، لبخند بزنيد. اين بهترين داروى ضدافسردگى است.

2- هر روز حداقل 10 دقيقه در يك مكان كاملاً ساكت و بى‌سر و صدا بنشينيد.

3- هرگز از خوابتان نزنيد. يك دستگاه ضبط فيلم بخريد و برنامه‌هاى تلويزيونى مورد علاقه‌تان كه شبها ديروقت پخش مى‌شوند را ضبط كنيد و روز بعد ببينيد.

4- هر روز صبح كه از خواب بلند مى‌شويد، جمله زير را تكميل كنيد: «هدف امروز من ....................... است.»

۵ - با اين سه «الف» زندگى كنيد: انرژى، اشتياق، احساس يگانگى

۶- نسبت به سال قبل كتاب‌هاى بيشترى بخوانيد و بازى‌هاى بيشترى بكنيد.

۷- هر روز زمانى را براى..



داستان خروس و روباه!

روزی از روزها روباهی مکار و گرسنه، قصد جان خروس را کرده و به طرف او دوید. خروس مجبور شد که بالای درخت برود.
روباه که خود را ناکام دید، به خندیدن شروع کرد و به خروس گفت: چرا فرار کردی؟ آیا از من ترسیدی؟ خروس گفت: بله از تو ترسیدم زیرا تو دشمن ما هستی. روباه با خنده گفت: گمانم که شما از پیام صلح سلطان جنگل بی خبری؟ آیا نشنیده ی که سلطان محبوب ما گفته کسی دیگر حق ندارد، به کسی ضرر برساند. به همین خاطر گرگ و گوسفند با هم به سیر و سیاحت می روند و شیر و آهو در یک جا با هم زندگی می نماید. خروس که متوجه نیرنگ روباه شده بود و چاره ی خود را نا چار می دید، با گردن افراشته به دور دستی نگاه کرده گفت که به گمانم سگی به این طرف می آید.
روباه تا این حرف را شنید، پا..



روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
´این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند´!

چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
´این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد´!



آی مردم
به گمانم که غلط آمده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا، خاموش است
هیچکس، حوصله عشق ندارد اینجا
به خدا، هیچ رسولی به چنین راه، نخوانده ست کسی!
جاده بی آبادی
و سراسر، همه جا، ویرانی ست
تا افق، بذر عداوت كِشتند
راه پر جذبه، ولی بی مقصد
همه همسفران، دلگیرند
و کسی را، غم این قافله، در خاطر نیست
من به چشمان همه همسفران خیره شدم
برق چشمان همه، خاموش است
چشم و دستان همه، پر خواهش
و لب، از گفتن یک خسته نباشی، محروم!
و دل از عشق، تهی
و سکوت، حرف لبهای همه ست
خنده، این واژه دیرینه، کهن، منسوخ است
چاه ها خشک، پر از یوسف بی پیراهن
همه در جمع، ولی «تنهایند»
آی مردم، به گمانم که غلط آمده ایم
قطره ای عشق به همراه کسی نیست، در این راه دراز
و سرابی در پیش، که..



مشوق خودت باش، دنیا به اندازه کافی از تو انتقاد میکند. خودت به این منتقدین اضافه نشو!



حکیم با مریدش در راهی روان بود ظهر شد و روی تخته سنگی نشستند تا طعام صرف کنند ناگهان عقربی حکیم را گزید
حکیم سریع تکان خورد و عقرب ناگهان در جوی کنارشان افتاد
حکیم با عجله عقرب را نجاب داد و رها کرد
مردید پرسید یا حکیم او تو را گزید و تو او را رها کردی چرا این چنین کردی؟
حکیم با خونسردی گفت طبیعت من نجات او هست و طبیعت او گزیدن من ذات خود را نمیتوانم بخاطر گزند او تغییر دهم.

انسانها گاها مارا گزند میزنند و ما اگر مثل آهنها رفتار کنیم که خود آنان شدیم



گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت،😱
در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد


گفت:
حاج آقا گربه مرغ را برد...😐

شیخ با خونسردی گفت:
ملالی نیست زن، قرآن را بیاور.😏

گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت...😳

از او پرسیدند:
تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟!🤔

گفت:
شما اینان را نمیشناسید
اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند!



جملات تکان دهنده دکتر علی شریعتی درباره قرآن:

قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.
کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد!

کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست …

کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم انسان با قلم… آن هم در جامعه ای و قبایلی که کتاب و قلم و تعلیم و تربیت مطرح نیست.
این کتاب از آن روزی که به..



در ۲۱ سالگی در تجارت شکست خورد.
در ۲۲ سالگی در انتخابات مجلس شکست خورد.
در ۲۴ سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.
در ۲۶ سالگی همسر مورد علاقه اش را از دست داد.
در ۲۷ سالگی ناراحتی اعصاب گرفت.
در ۳۴ سالگی در رقابتهای کنگره شکست خورد.
در ۴۵ سالگی برای رسیدن به مقام سناتوری شکست خورد.
در ۴۹سالگی بار دیگر برای رسیدن به مقام سناتوری شکست خورد.
در ۵۲ به عنوان رئس جمهور امریکا برگزیده شد.
نام او《ابراهم لینکولن》است.
اگر تمام این شکست ها را می پذیرفت.
آیا می توانست رئیس جمهور شود؟؟؟
حتما نه.
پس شکست ها را فرصت ها تلقی کنید و هر شکست را یک قدم به جلو تصور کنید.!.....



کسی که بسیار می‌خواند و میداند اما وارد مبارزه برای آزادی نمی شود.
مانند
فروشگاه بزرگی است که بر در ورودی آن نوشته شده
تعطیل است.



هیچ درختی به خاطر پناه دادن به کبوترها بی بار و برگ نشده است؛

تکیه گاه باشیم،
مهربانی سخت نیست.



مردان بزرگ به خود سخت میگیرند
و مردان کوچک به دیگران.



داستان زیبا و آموزنده:-

علم
ثروت
عزت

هرسه باهم رفیق بودند، و با یکدیگر بسیار محبت هم داشتند زمانی فرا رسید که این رفیقها باید از همدیگر جدا میشدند هرسه آنها از همدیگر سوال کردند که دوباره در کجا باید دیدار کنیم؟

#علم گفت: من در مکتب، مدرسه و مسجد دریافت خواهم شد.
#ثروت گفت: من در نزد ثروتمندان و قصرها دریافت خواهم شد.
ولی #عزت خاموش ماند و چیزی نگفت:
هردو رفیق علت خاموشی را پرسیدند، سپس عزت یک آه سردی کشید و گفت؛
اگر من یکبار رفتم دوباره بر نمیگردم....
مراقب باشیم که از همه چیز کرده عزت و شرف بر ما و شما اهميت ولأي دارد.



خر بر سر بام

روزی اکرم خر خویش را بر سر بام خانه بالا کرد. هنگامی که میخواست خر را دوباره پائین کند، خر از بام پائین نشد. اکرم کوشش زیاد کرد که خر را پائین کند اما موفق نشد. بالاخره اکرم به این نتیجه رسید که خر را به حال خودش رها کند، شاید روزی خودش پائین شود.
بعد از دو سه روز اکرم متوجه شد که خر با لگد به بام خانه می کوبد. اکرم فکر کرد که این بام توان برداشت لگد های خر را نداشته ممکن خراب شود و یک بار دیگر برای پائین کردن خر از بام دست به کار شد، اما هنوز هم برای پائین کردن خر از بام موفق نشد. اکرم در تلاش پائین کردن خر از بام بود که ناگهان خر لگدی به او زد و اکرم را از بام پائین انداخت و خودش دوباره مصروف کوبیدن لگد به بام خانه شد. بام خانه که توان تحمل لگد های خر را..



ﯾﺎﺭﻭ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﺶ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ :
ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﺳﻮﭘﺮﻣَﻦ!
ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ .

ﺯﻧﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ﺳﻮﭘﺮﻣَﻦ؟!
ﻣﯿﮕﻪ : ﮐﺎﺭﺧﺎﺻﯽ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯾﻢ . ﯾﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻤﯽ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺳﻮﭘﺮﻣَﻦ!؟

ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺎﺑﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺳﻮﭘﺮ ﻣﻦ ﺳﻮﭘﺮ ﻣﻦ ! ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﯿﻪ ؟
ﺧﺎﻧﻤﺶ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺁﺧﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﻮﺭﺗﺸﻮ ﺭﻭﯼ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻧﻤﯿﭙﻮﺷﻪ ﻏﯿﺮ ﺳﻮﭘﺮﻣَﻦ😂👍

خدا رحمتش کنه



شب ها زیر بالش خود سیر قرار دهید

ترکیبات سولفور و روی موجود در سیر موجب آرام شدن اعصاب شما و کمک به خواب رفتن می شوند .



در باب احتمالي بودن و مستقل بودن!

حاکمی کشوری را اشغال نمود، بعد از تاج پوشی بلافاصله به وزیر اعظم دستور داد قوانینی را تدوین نمایید تا با استفاده از آن بتوانیم دهن این ملت را سرویس کنیم.

فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را یکی یکی خواند…
1. مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه بلاد
3. شاه، اختیار جان، مال و ناموس رعیت را دارد
4. گوزیدن ممنوع!

شاه گفت: بند چهارم چه معنی دارد؟
وزیر اعظم گفت: بند چهارم سوپاپ اطمینانی است، حضرت عالی بعدا متوجه معنی آن خواهید شد
جارچیان قوانین را اعلام کردند،

رعیت‌ بعد شنیدن قوانین جدید با خود میگفتند: این که جان و مال ما در اختیار شاه باشد توجیه پذیر است چون امروز صاحب قدرت است، ولی یعنی چه اینکه حتی نتوانیم..



برای کاهش وزن در بشقاب قرمز غذا بخورید

👈🏻رنگ قرمز ظرف غذا، باعث تحریک سیگنالهای ترس انسان و کاهش غذای مصرفی میشود

👈🏻بشقاب سفید،با انتقال حس لذیذ بودن موجب پرخوری میشود



شما خدا هستید؟؟؟؟
پیرمردی هر روز در قریه شان پسرکی را با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛
روزی رفت و یک جوره کرمچ فوتبال خریده و آمد به پسرک خورد سال گفت بیا پسرم این ها را بپوش.

پسرک کرمچ ها را پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدا هستید ؟
پیرمرد لبش را دندان گرفت و گفت نه پسرجان.
پسرک گفت: پس دوست خدا هستید ،
چون من دیشب فقط به خدا گفتم بوت ندارم...



وقتی با افراد منفی روز خود را سپری میکنید انتظار نداشته باشید زندگی مثبتی داشته باشید.



اگر خدا قدرت پیش بینی به ما میداد تا حالی 99 درصد از انسانها خودکشی کرده بودن