منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی


مولانا

896

بگذار آبها #ساکن شوند تا #عکس ماه و ستاره ها را در #وجود خود ببینی.


مولانا

896

چون دلت با ما نباشد،
<br>همنشینی سود نیست!
<br><br>


مولانا

896

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
<br>گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو.
<br>


مولانا

896

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
<br>ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
<br>ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
<br>گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
<br>هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
<br>کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
<br>شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
<br>گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
<br>باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
<br>باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
<br>باده عام از برون باده عارف از درون
<br>بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
<br>از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
<br>چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


مولانا

896

در زمانه های قدیم سفر از یک شهر به شهر دیگر با چهارپایان صورت می گرفت به عزم سفر با دوستانم برای تجارت وارد شهری شدیم و من در جمع دوستانم مأمور خرید لوازم مورد نیاز بودم و بدین مناسبت اول صبح وارد مغازه ی شدم و شخصی دیگری هم بعد از من وارد مغازه شد و قصد خرید مفصل و عمده داشت و صاحب مغازه به او گفت : لطفا از مغازه ی رو بروی من , اجناس مورد نیاز را تهیه کنید . مشتری رفت , به او گفتم : شما که این جنس را بیش از در خواست مشتری داشتید , چرا با او معامله نکردید ؟ بمن گفت : اول صبح چهره ی صاحب مغازه ی روبرو را بسیار غمناک دیدم و سبب
<br>را از او پرسیدم پاسخ داد قرضدارم و امروز روز ادای دین است , ولی ازدیروز تا به امروز به اندازه ی که بتوانم ادای بدهکاری کنم خرید و فروش نداشتم . من غصه و رنج او را نمی توانستم تحمل کنم و بدین لحاظ مشتری خود را به دکان او فرستادم تا از درد و رنج بدهکاری و قرض که دارد خلاص شود , چرا که
<br>مومن باید مراعات خاطر مومن را داشته باشد !!
<br>&#39; کریمان جان فدای دوست کردند - سگی بگذار و ما هم مرمانیم


مولانا

896

E